معلولان موفق دنيا PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط Administrator   
جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۴۲

هلن کلر:
داستان زندگي هلن کلر، داستان زندگي کودکي است که در سن 18 ماهگي ناگهان ارتباطش با دنياي بيرون قطع شد. اما او چنان محکم و آرام در برابر ناملايمات پيش رفت که توانست نبرد موفقيت آميزي براي ورود دوباره خود به همان دنيا را داشته باشد.



کودکي را کم کم سپري نمود و به بانويي بسيار باهوش و حساس تبديل شد که قادر به نوشتن و صحبت کردن بود و به طور خستگي ناپذيري براي بهبود حال ديگران تلاش مي نمود.
هلن، در 27 ژوئن 1880 در «توسکامبيا آلاباما» متولد شد. زندگي واقعي او در يک روز ماه مارس سال 1887 وقتي که تقريباً 7 ساله بود، شروع شد.
او از اين روز به عنوان مهمترين روزي که در زندگي به خاطر دارد ياد مي کند. روزي که «آني ساليوان» با سابقه 20 ساله در مدرسه «پرکينز» نابينايان به عنوان معلم او وارد زندگيش شد.
آني و هلن از زمان آشنايي هميشه با هم بودند تا اين که آني در سال 1936 چشم از جهان فرو بست.
هلن حتي وقتي که دخترک کوچکي بود بسيار مشتاق ورود به دانشگاه بود. او سرانجام در سال 1900 وارد دانشگاه «رادکليف» و در سال 1904 فارغ التحصيل شد.
بنابراين او اولين فرد نابينا- ناشنوايي بود که از دانشگاه فارغ التحصيل شد. در طي اين سال ها آني ساليوان با تلاش بي وقفه خود کتاب ها را مي نوشت و در اختيار شاگردانش مي گذاشت.
هلن کلر از زماني که هنوز در دانشگاه «رادکليف» دانشجو بود، نگارش را آغاز کرد و اين حرفه را 50 سال ادامه داد. علاوه بر " زندگي من" ، 11 کتاب ها و مقالات بيشماري در زمينه نابينايي، ناشنوايي، مسائل اجتماعي و حقوق زنان به رشته تحرير در آورده است.
هلن کلر با وجود علايق بسياري که داشت اما هرگز نياز نابينايان و نابينا- ناشنوايان ديگر را از نظر دور نمي کرد. او دوست شخصي دکتر پيتر سالمون، مدير اجرايي خدمات هلن کلر براي نابينايان بود ( که بعدها به عنوان خانه صنعتي نابينايان مشهور شد) و او را در تأسيس مرکزي ياري نمود که به عنوان مرکز ملي هلن کلر براي جوانان و بزرگسالان نابينا- ناشنوا نام گرفت. هلن از تعداد بسياري از مراکز و امکاناتي که توسط IHB فراهم شده بود، بازديد کرد.
در سال 1936، هلن کلر به «کانکتيکات وستپورت » رفت، جايي که تا پايان عمر خود يعني تا ژوئن 1968 و سن 87 سالگي در آنجا بود.
در مراسم تدفين او سناتور «ليستر هيل» درباره او چنين گفت:
»او زنده خواهد ماند و يکي از چند نام جاويداني است که متولد شده اند اما نه براي مردن. روح او براي هميشه باقي مي ماند و نسل ها مي توانند داستان هاي بسياري را از زني روايت کنند و بخوانند که به جهانيان نشان داد هيچ مرزي براي شجاعت و ايمان وجود ندارد«
*هلن کلر در وصف و گراميداشت ياد معلم خود چنين سروده است :


ONCE I KNEW THE DEPTH WHERE NO HOPE
WAS AND DARKNESS LAY ON FACE OF ALL THINGS.
THEN LOVE CAME AND SET MY SOUL FREE.
ONCE I FRETTED AND BEAT MYSELF AGAINST
THE WALL THAT SHUT ME IN. MY LIFE WAS WITHOUT
A PAST OR FUTURE, AND DEATH A CONSUMMATION
DEVOUTLY TO BE WISHED,
BUT A LITTLE WORD FROM THE FINGERS OF ANOTHER FELL
INTO MY HANDS THAT CLUTCHED AT EMPTINESS,
AND MY HEART LEAPED UP WITH THE RAPTURE OF LIVING.
I DO NOT KNOW THE MEANING OF DARKNESS,
BUT I HAVE LEARNED THE OVERCOMING OF IT.


به عمق نوميدي رسيده بودم و تاريکي چتر خود
بر همه چيز کشيده بود که عشق از راه رسيد و
روح مرا رهايي بخشيد.
فرسوده بودم و خود را به ديوار زندانم مي کوبيدم.
حياتم تهي از گذشته و عاري از آينده بود و مرگ
موهبتي بود که مشتاقانه خواهانش بودم.
اما کلامي کوچک از انگشتان ديگري ريسماني شد
در دستانم، به آن ورطه پوچي پيوند خورد و قلبم با شور زندگي شعله ور شد.
معناي تاريکي را نمي دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم.

هومر:


هومر شاعر و داستان سرا نابينا (قرن هفتم ق.م) هومر كهن ترين و نامدارترين حماسه سراي يوناني است. وي را از افتخارات سرزمين يونان قديم مي دانند. در قرن نوزدهم در وجود چنين شاعري شك كردند، ولي اكنون اكثر محققان معتقدند كه وي در قرن هفتم قمري مي زيسته است. بنابر روايات، نابينا بوده است و شايد نخستين شاعر نابينا در تاريخ باشد. متأسفانه درباره زندگي هومر سخنور نابيناي يونان باستان،آگاهي درست و بسياري در دست نيست، اما هردوت معتبرترين مورخ عهد باستان با قاطعيت نوشته است: داستانسرايي به نام هومر وجود داشته است كه در قرن هفتم قبل از ميلاد مسيح مي زيسته است. آنچه به عنوان زندگي هومر در دست است مجموعه افسانه ها، و برخي داستان هاي ساختگي است كه به دست اشخاص مختلف گرد آمده است. اين داستان ها كه برخي از آنها دلپذير است، اعتبار تاريخي ندارد و تنها چيزي كه شايد بتوان در اين ميان پذيرفت اين است كه هومر بسيار سفر كرده است و سرنوشت و حتي مردم روزگار با وي سازگار نبوده اند. پيداست كه هومر در ديار خودچنان مقام وجايگاه بلندي يافته بود كه درباره وي افسانه هاي بسياري ساخته اند. پيكر تراشان و نقاشان يونان قديم وي را به صورت مردي موقر و هوشيار، با چشماني بسته نشان داده اند. اين سيما با آن مرد پر شور و سركشي كه ايليد را سروده است سازگار نيست. با اينكه اغلب اسناد هومر را نابينا نشان داده اند اسنادي هم هست كه در آنها هومر بينا و جوان است. هومر قامتي معتدل داشت. صورتي زيبا و سري بزرگ داشت و در صورت او اثر آبله پيدا بود. او نسبت به اطرافيان خود بسيار مهربان و يار بزرگان روزگار خود بود. افلاطون و ارسطو او را سزاوار و لايق تعظيم مي دانستند و ارسطو آثار او را از خود دور نمي كرد و مي گفت در شعر او كمال فصاحت و شناخت و حكمت و استواري راي وجود دارد. در روزگار باستان مردم هفت شهر از نژاد يوناني هومر را از خود مي دانستند. مردم آتن او را به اين دليل از آن خود مي دانستند كه ازمير مستعمره آنها بود. مردم كولوفون مدعي بودند كه ازميري ها هومر را به ايشان گروگان داده بودند و مي گفتند كلمه اوميروس پسوند نام هومر نيز به معني گروگان است. دلايل مردم ازميروكيوس معتبرتر بود. زيرا راويان باستان اشعارهومر، از مردم اين سرزمين بودند و حتي سيمونيد شاعر معروف يوناني كه از حدود 467 تا حدود 556 ق.م زيسته است. هومر را" مرديكوس" ناميده استو مي گويد، مردي نابينا بود كه در سرزمين كيوس كوهستاني مي زيست. دراين صورت اگرزادگاه وي در آنجا بود از اتباع اين شهر به شمار مي رفته است. چنانكه راويان اشعار وي را كه در آنجا بوده اند از بازماندگان او دانسته اند. بررسي اشعار و دلبستگي به آثار هومر از شش قرن پيش از ميلاد آغاز شد و بيشتر دلبستگان ، ترانه هاي او رااز بر مي كردند و برخي از هوادارانش دور هم جمع مي شده اند و با خواندن سرودهايش لذت مي بردند. نخستين كسي كه ترانه هاي پراكنده هومر را گرد آورد و نگذاشت دگرگون شوند، اريستاكوس سرپرست كتابخانه اسكندريه بود كه يكصد و پنجاه سال پيش از ميلاد دو كتاب منتشر كرد و تقريباً همان است كه امروزه به جاي مانده است. اين دو منظومه بزرگ حماسي يكي به نام ايلياد و ديگري به نام اديسه است كه از شاهكارهاي ادبيات حماسي جهان به شمار مي روند. در نوشته هاي قديم چند اثر نيز به وي نسبت داده اند كه اينك در دست نيست. از سخنان اوست: شرف و فضيلت را طلب كنيد و از مذمت و رذيلت بگريزيد، انسان قادرترين حيوانات است بر حيله. هر گاه مذهب تو عدل باشد بزرگي و بلنديها را جستجو مي كني. كسي كه در انجام اين امر دوباره اشتباه كند حكيم نيست. هرگاه درختي افتاد هر كه خواهد از برگ آن مي چيند. كسي كه محتمل مصيبتهاي سخت شود او مرد است. مذهب مرد از كلام او دانسته مي شود. او نوشت: عادل آن نيست كه ظلم نكند بلكه عادل كسي است كه اگر توانايي ستم داشته باشد ظلم نكند.
هومر كهن ترين و نامدارترين حماسه سراي يوناني است. وي را از افتخارات سرزمين يونان قديم مي دانند.در قرن نوزدهم در وجود چنين شاعري شك كردند، ولي اكنون اكثر محققان معتقدند كه وي در قرن هفتم قمري مي زيسته است. بنابر روايات، نابينا بوده است و شايد نخستين شاعر نابينا در تاريخ باشد. متأسفانه درباره زندگي هومر سخنور نابيناي يونان باستان، آگاهي درست و بسياري در دست نيست، اما هردوت معتبرترين مورخ عهد باستان با قاطعيت نوشته است: داستانسرايي به نام هومر وجود داشته است كه در قرن هفتم قبل از ميلاد مسيح مي زيسته است.

لويس بريل:


چهارم ژانويه روز تولد لويس بريل (چهارم ژانويه 1809 - ششم ژانويه 1852 ) است. او مخترع خط يا زبان بريل مي باشد، سيسمي جهاني كه افراد نابينا و يا دچار ناتواني بينايي را قادر به خواندن و نوشتن مي كند. بريل فرد را قادر مي سازد كه با حركت دادن انگشتان برروي حروفي كه شامل يك تا شش نقطه برجسته است بخواند. اين سيستم به اقلب زبانهاي شناخته شده در دنيا برگردانده شده است.
بريل در شهر Coupvary در نزديكي پاريس به دنيا آمد. پدرش سيمون رنه بريل، افسار و زين اسب مي ساخت و از اين طريق امرار معاش مي كردند. در سن سه سالگي چشم چپ بريل توسط يك درفش در كارگاه پدرش بشدت آسيب ديد. او چشم چپ خود را از دست داد و به فاصله كمي به علت عفونت و نبود امكانات بهداشتي چشم راست او نيز دچار آسيب شديد شد. بريل در سن چهار سالگي به طور كامل بينايش را از دست داد.
با وجود ناتواني مدرسه را شروع كرد و ادامه داد، تا زماني كه ديگر نياز به خواندن و نوشتن داشت. در سن ده سالگي او موفق به كسب كمك هزينه جهت ادامه تحصيل در Royal Institution for Blind Youths در شهر پاريس شد. اين شانس، تنها برگ برنده جهت رهايي او از سرنوشت شومي كه در آن زمان منتظر نابينايان بود مي شد، كه همان گدايي در كوچه و خيابانهاي پاريس بود. اگر چه شايد شرايط آن موسسه در آن زمان آنچنان بهتر از كوچه هاي پارس نبود. غذايش در اكثر روزها تنها نان مانده و آب بود، و اكثر دانش آموزان نابينا در آنجا تنبيه بدني مي شدند و درون اتاق هايي زنداني مي شدند.
آنچه كه در آن مدرسه به آنها ياد داده مي شد، صنعتگري و روش كسب و كار ساده بود. علاوه بر آن به آنها ياد داده مي شد تا چگونه با لمس حروف فرانسوي برجسته، بتوانند بخوانند. با وجود سختي خواندن به چنين روشي، ايراد بزرگ اين بود كه بچه هاي نابينا قادر به نوشتن نبودند.
در سال 1821، يك سرباز سابق ارتش فرانسه به نام چارلز باربير از آن مؤسسه ديدن كرد. باربير اختراع خودش را كه "نوشتن شبانه" نام داشت در اختيار بريل و هم شاگردي هايش قرار داد. در اين روش رمزهايي شامل دوازده نقطه برجسته به سربازان آموزش داده مي شد تا اطلاعات سري را در حين جنگ بدون كوچكترين صحبتي به يكديگر برسانند. اين سيستم رمزي حتي براي خود سربازان بسيار مشكل بود. با اين حال بريل توانست بسيار سريع آن را بياموزد. همان سال او شروع به ساختن سيستم نقاط برجسته خود كرد و آن را در سن پانزده سالگي به اتمام رساند. بريل در اين سيستم فقط از شش نقطه استفاده كرد. بسيار ساده تر بود و هم خواندن و هم نوشتن را شامل مي شد. بعدها او اين سيستم را براي رياضيات و موسيقي گسترش داد و به سمت استادي همان موسسه درآمد. او در سن چهل و سه سالگي در اثر بيماري سل جان باخت.
براي مدتي بعد از مرگش، اختراع او كنار گذاشته شد و كسي به آن توجه نكرد و اهميت آن تا سال 1868 شناخته نشد. تا اينكه در آن زمان دكتر توماس آرميتاژ به همراه يك گروه چهار نفره نابينايان انجمني را جهت شناساندن ادبيات برجسته تشكيل داده و اولين كتاب خود را با زبان بريل به نشر رساندند.
در سال 1952 دولت فرانسه موفقيتها و اختراع او را اجر نهاد و اشياء و كارهاي باز مانده از او را به بناي ياد بود پانتئون در پاريس منتقل كرد. امروزه خط بريل به اكثر زبانهاي ملي در جهان برگردانده شده است و به عنوان مهمترين سيستم ارتباطي نوشتاري براي افراد دچار ناتواني بينايي در سراسر دنيا درآمده است.


استيفن هاوکينگ:


او فاقد هر گونه تحركي است. نه مي تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود. حتي قادر نيست دست و پايش را تكان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانايي سخن گفتن را نيز ندازد. زيرا عضلات صوتي او كه عامل اصلي تشكيل و ابراز كلمات اند مثل 99 درصد بقيه عضلات حركتي بدنش در يك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتي پوست و استخوان است روي يك صندلي چرخدار كه فقط قلبش و ريه هايش و دستگاه هاي حياتي بدنش كار مي كنند و بخصوص مغزش فعال است. يك مغز خارق العاده كه دمي از جستجو و پژوهش و رهگشايي بسوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند.اين اعجوبه داراي ناتواني استيفن هاوكينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبريج همان كرسي استادي را در اختيار داردكه بيش از دو قرن پيش زماني به اسحق نيوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وي را انيشتين دوم لقب داده اند زيرا مي كوشد تئوري معروف نسبيت را تكامل بخشد و از تلفيق آن با تئوري هاي كوانتومي فرمول واحد جديدي ارائه دهد كه توجيه كننده تمامي تحولات جهان هستي از ذرات ريز اتمي تا كهكشان هاي عظيم باشد.
اينشتين معتقد بود كه چنين فرمول يا قانون واحدي مي بايست وجود داشته باشد و سالهاي آخر عمرش را در جستجوي آن سپري كرد اما توفيقي نيافت.
استيفن هاوكينگ شهرت و اعتبار علمي خود را مديون محاسبات رياضي پيچيده و بسيار دقيقي است كه در مورد چگونگي پيدايش و تحول سياهچاله هاي آسماني يا حفره هاي سياه انجام داده است.اين اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسيار قوي حتي نور امكان جدايي از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوري نسبيت انيشتين پيش بيني شده بود و به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند.رديابي و رويت آنها بوسيله قويترين تلسكوپ ها يا هر وسيله ديگر تا كنون ممكن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوكينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضي چون و چرا ناپذيرش- نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگي شكل گيري و تحول آن ها را نشان داده بلكه به نتايج جالبي در رابطه اين اجرام با كيفيت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پيدايش كيهان دست يافته است كه در دانش فيزيك اختري و كيهان شناسي اهميت بسزايي دارد و به عقيده صاحبنظران بناي اين علوم را در قرن آينده شكيل خواهد داد.
كتاب جديد هاوكينگ در اين زمينه كه بعنوان سياهچاله ها و جهان هاي نوزاد انتشار يافت در محافل علمي جهان مثل يك بمب صدا كرد و شگفتي فراوان برانگيخت. اما قبل از اشاره خلاصه اي مي آوريم از زندگي نويسنده اش كه براستي از كتاب او شگفتي بر انگيز تر است . استيفن هاوكينگ در 8 ژانويه 1942 در شهر دانشگاهي آكسفورد زاده شد و دوران كودكي و تحصيلات اوليه اش را در همان شهر گذرانيد. از همان زمان به علوم رياضيات علاقه داشت و آرزوي دانشمند شدن را در سر مي پروراند اما در مدرسه يك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته مي شد و هرگز خود را در محدوده كتاب هاي درسي مقيد نمي كرد بلكه چون با مطالعات آزاد سطح معلواتش از كلاس بالاتر بود هميشه سعي داشت در كتاب هاي درسي اشتباهاتي را گير بياورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !
پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با يك زندگي ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده اما مملو از كتاب كه عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقويت مي كرد. فرانك پدر خانواده پزشك متخصص در بيماري هاي مناطق گرمسيري بود و به همين جهت نيمي از سال را به سفرهاي پژوهشي در مناطق آفريقايي مي گذرانيد. اين غيبت هاي متوالي برلي بچه ها چنان عادي شده بود كه تصور مي كردند همه پدر ها چنين وضعي دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابي مهاجرت مي كنند و بعد به آشيانه بر مي گردند. در عين حال غيبت هاي پدر نوعي استقلال عمل و اتكا به نفس در بچه ها ايجاد مي كرد.

استيفن در 17 سالگي تحصيلات عاليه را در رشته طبيعي آغاز كرد و از همان زمان به فيزيك اختري و كيهان شناسي علاقه مند شد زيرا در خود كنجكاوي شديدي مي يافت كه به رمز و راز اختران و آغاز و انجام كيهان پي ببرد. سالهاي دهه 60 عصر طلايي كشف فضا- پرتاب اولين ماهواره ها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به كره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخي در رسانه ها جوانان را مجذوب مي كرد. بعلاوه استيفن از كودكي عاشق رمان هاي علمي تخيلي بود و مطالعه آن ها نيز بر اشتياق او به كسب معلومات بيشتر در فيزيك و نجوم و علوم ديگر مي افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده مي شد تا دوره دكترا را در رشته كيهان شناسي آغاز كند اما . . .
اما به دنبال احساس ناراحتي هايي در عضلات دست و پا استيفن در ژانويه 1963 يعني آغاز بيست و يكسالگي مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايي كه روي او انجام گرفت علائم بيماري بسيار نادر و درمان ناپذيري را نشان داد. اين بيماري كه به نام ALS شناخته مي شود بخشي از نخاع و مغز و سيستم عصبي را مورد حمله قرار مي دهد و به تدريج اعصاب حركتي بدن را از بين مي برد و با تضعيف ماهيچه ها فلج عمومي ايجاد مي كند بطوريكه بمرور توانايي هرگونه حركتي از شخص سلب مي شود. معمولا مبتلايان به اين بيماري بي درمان مدت زيادي زنده نمي مانند و اين مدت براي استيفن بين دو تا سه سال پيش بيني شده بود.
نوميدي و اندوه عميقي را كه پس از آگاهي از جريان بر استيفن مستولي شد مي توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهاي خود را بر باد رفته ميديد. دوره دكترا-روياي دانشمند شدن - كشف رمز و راز كيهان - همگي به صورت كاركاتورهايي در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند مي زدند. بجاي همه آن خيال پروريهاي بلند پروازانه حالا كاري بجز اين از دستش بر نمي آمد كه در گوشه اي بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومي بدن زمان مرگش فرا برسد.
به اتاقي كه در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهايي ساعتها متفكر و بي حركت ماند. خودش بعدها تعريف كرده است كه آن شب دچار كابوسي شد و در خواب ديد كه محكوم به اعدام شده است و او را براي اجراي حكم مي برند و در آن موقعيت حس كرد كه هر لحظه زندگي چقدر برايش ارزشمند است. بعد از بيداري به ياد آورد كه در بيمارستان با يك جوان مبتلا به بيماري سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فريادهايي مي كشيد. پس خود را قانع كرد كه اگر به بيماري لادرماني مبتلاست اما لااقل درد نمي كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هيچ چيز را به آساني نمي پذيرفت هشدار داد كه از كجا معلوم كه پيش بيني پزشكان درست از كار در بيايد و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتب درسي باشد!
اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتري براي مبارزه با نوميدي و بدبيني داد آشنايي اش در همان ايام با دختري به نام (جين وايلد) بود كه عد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبي عميقي داشت و معتقد بود كه در هر فاجعه اي بذراهي اميد وجود دارد كه با استقامت و قدرت روحي خود مي تواند رشد كند. و بارور شود. بايد به خداوند توكل داشت و از ناكاميهايي كه پيش مي آيد خيزگاههايي براي كاميابي ساخت.
جين دانشجوي دانشگاه لندن بود اما تحت تاثير هوش فوق العاده و شخصيت استثنايي استيفن چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش مي آمد و ساعتي را به گفتگوي با او مي گذرانيد و آمپول خوشبيني تزريق مي كرد.آنها پس از چندي رسما نامزد شدند و استيفن تحصيلات دانشگاهي اش را از سر گرفت زيرا براي ازدواج با جين مي بايست هرچه زودتر دكتراي خود را بگيرد و كار مناسبي پيدا كند.
و او طي دو سال با اشتياق و پشتكار اين برنامه را عملي كرد در حاليكه رشد بيماري لعنتي را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك يك عصا و سپس دو عصا راه مي رفت. ازدواجش با جين در سال 1965 صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادي بود كه به پيش بيني دو سال پيش پزشكان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمي انديشيد.
پروفسور استيفن هاوكينگ اكنون 61 سال داردو ظاهرا بيش از يك ربع قرن قاچاقي زندگي كرده است. البته اگر بتوان وضع كاملا استثنايي او را در حال حاضر زندگي ناميد.!
پيش بيني پزشكان در مورد بيماري فلج پيش رونده او نادرست نبود و اين بيماري اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه 60 براي نقل مكان از صندلي چرخدار استفاده مي كند و قدرت تحرك از همه اجزاي بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با اين دو انگشت او مي تواند دكمه هاي كامپيوتر بسيار پيشرفته اي را فشار دهد كه اختصاصا براي او ساخته اند و بجايش حرف مي زند. و رابطه اش را با دنياي خارج برقرار مي كند زيرا از سال 1985 قدرت تكلم خود را هم ازدست داده است.
در آن سال او پس از بازگشت از سفري به درو دنيا براي مدتي در ژنو بسر مي برد كه مركز پژوهشهاي هسته اي اروپاست و دانشمندان اين مركز جلسات مشاوره اي با او داشتند. يك شب كه استيفن هاوكينگ تا دير وقت مشغول كار بود ناگهان راه نفس كشيدنش گرفت و صورتش كبود شد بيدرنگ او را به بيمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراري قرار دادند. معمولا مبتلايان به بيماري ALS در مقابل ذات الريه حساسيت شديدي دارند و در صورت ابتلاي به آن ميميرند كه اين خطر براي استيفن هاوكينگ هم پيش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشي از ذات الريه بود. پس از چند روز بستري بودن در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصميم گرفته شد كه با عمل جراحي مخصوص مجراي تنفس او را باز كنند اما در نتيجه اين عمل صداي خود را براي هميشه از دست مي داد، عمل جراحي با موفقيت صورت گرفت و بار ديگر استيفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت تكلم خود را از دست داد اما با جايگزيني كامپيوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافيانش حتي بهتر از سابق شد زيرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتي با دشواري و نارسايي زياد صحبت مي كرد. كامپيوتر سخنگو را يك استاد آمريكايي كامپيوتر در كاليفرنيت براي او ساخت و تقديمش كرد. برنامه ريزي اين دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استيفن بخواهد سخني بگويد مي بايست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه هاي كامپيوتر به كمك دو انگشتش كه هنوز كار مي كنند جمله مورد نظرش را بسازد و صداي مصنوعي به جاي او حرف مي زند. البته اينگونه سخنگويي ماشيني طولاني تر است اما خود استيفن كه هرگز خوشبيني اش را از دست نمي دهد عقيده دارد كه به او وقت بيشتري مي دهد براي انديشيدن آنچه مي خواهد بگويد و سبب مي شود كه هرگز نسنجيده حرف نزند.
ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن كه بوسيله آن رفت و آمد مي كند نيز از پيشرفته ترين پديده هاي تكنولوژي است و با نيروي الكتريكي حركت مي كند. وي اتكاي زيادي به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حركت با آن وسيله اي براي ابراز احساساتش نيز محسوب مي شود. مثلا اگر در يك ميهماني به وجد آيد با ويلچرش به سبك خاص خود مي رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد يك شخص مزاحم از دست بدهد در يك مانور سريع از روي پاهاي او رد مي شود !!! بسياري از شاگردانش ضربه چرخهاي ويلچر او را تجربه كرده اند و به گفته خودش يكي از تاسف هايش اين است كه طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است !
يكي از شگفتيهاي اين آدم مفلوج و نحيف كه به ظاهر بايد موجودي تلخ و غمزده و منزوي باشد شوخ طبعي و شيطنت كودكانه اوست كه بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده مي شود. در حاليكه اجزاي چهره اش بي حركت و فاقد هرگونه واكنش احساسي و عاطفي هستند اما چشمانش مي درخشند.
انگار به هزار زبان با مخاطب سخن مي گويند. او بهيچوجه خودش را منزوي نكرده است. به كنسرت و پارك مي رود. در رستوران غذا مي خورد. در انجمن هاي دانشجويان شركت مي كند. و سر به سر شاگردانش كه هميشه او را سوال پيچ مي كنند مي گذارد. شيوه شيطنت آميزش اينست كه پاسخگويي را گاهي عمدا كش مي دهد و در حاليكه پرسش كنندگان پس از چند دقيقه انتظار پاسخ مفصلي را براي سوال خود پيش بيني مي كنند با يك كلمه بله يا نه از كامپيوتر سخنگويش همه را به خنده مي اندازد.
اين اعجوبه فاقد تحرك عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا كنون دوبار به سفر دور دنيا رفته و حتي از چين و ديوار باستاني آن ديدن كرده است. همچنين در صدها كنفرانس و سمينار علمي شركت كرده است و به ايراد سخنراني پرداخته است. كه البته اين سخنراني ها قبلا در نوار ضبط و در روز كنفرانس پخش مي شود.
پرفروشترين كتاب علمي
از نكات جالب ديگر در زندگي استيفن هاوكينگ يكي هم اينست كه او در سالهاي اوليه زناشويي اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يك دختر و دو پسر. لذت پدري و احساس مسئوليت در تامين زندگي فرزندان يكي از مهمترين انگيزه هايي بود كه او را در مقابله با مشكلاتش ياري داد زيرا با طبع لجوج و بلندپروازش اصرار داشت كه بهترين امكانات زندگي و تحصيل را براي بچه هايش فراهم كند و اين امر مخارج هنگفتي روي دستش مي گذاشت. هزينه خودش هم كم نبود چون مي بايست به دو پرستار تمام وقت و يك دستيار حقوق بپردازد و درامد استادي دانشگاه كفاف اين مخارج را نمي داد. به همين جهت در اواسط دهه 80 به فكر نوشتن كتاب افتاد و در سال 1988 كتاب معروف خود به نام ( تاريخ كوتاهي از زمان) را منتشر كرد.{بزودي اين كتاب را در سايت خواهيم آورد}
در اين كتاب كه به فارسي هم ترجمه شده است استيفن هاوكينگ به زبان ساده و قابل فهم عامه پيچيده ترين مسائل فيزيك جديد و كيهان شناسي و بخصوص ماهيت زمان و فضا را بررسي كرده و نظريات و محاسبات خودش را شرح داده است. بي آنكه خواننده را با فرمولها و معادلات رياضي بغرنج گيج كند. اما به رغم سادگي بيان و جذابيت مباحث بسياري از مردم از آن سر در نمي آورند. زيرا ايده هاي مطرح شده در كتاب در سطح بالاي علمي است. با وجود اين كتاب مزبور 8 ميليون نسخه به فروش رفته و 183 هفته در ليست 10 كتاب پرفروش جهان قرار داشته است و طبعاً چنين موفقيت بيمانندي مشكلات مادي استيفن را براي هميشه حل مي كند.
كتاب جديد استيفن به نتايج پژوهش ها و يافته هاي او درباره ي سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسماني كه بر اساس تئوري پذيرفته شده اي در سالهاي اخير از فروريزي و تراكم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته اي آن ها پديد مي آيند ستارگان ديگر را در اطراف خود مي بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابي به نيروي جاذبه قويتر به تدريج ستارگان دورتر را به كام مي كشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدي از تراكم مي رسد كه هر سانتي متر مكعب آن مي تواند ميليونها و حتي ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروي جاذبه آنچنان قوي است كه نور و هيچگونه تشعشعي امكان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمي توانيم حتي با قويترين تلسكوپها اين غولهاي نامرئي را رديابي كنيم.
اما استيفن هاوكينگ در كتاب تازه اش برداشتهاي متفاوتي از سياهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به اين نتيجه مي رسد كه اين اجرام بكلي فاقد نورانيت نيستند و بعلاوه موادي را كه از ستارگان ديگر جذب و بلع مي كنند در مرحله نهايي تراكم به حالتي انفجار گونه از يك كانال ديگر بيرون مي ريزند. منتها آنچه دفع مي شود به همان صورتي نيست كه بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعي بوته زرگري هستند كه طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل مي كنند. از كانال خروجي عناصر تازه در يك جهان نوزاد تزريق مي شود كه مي توان آن را در مقابل سياهچاله ( سپيد چشمه) ناميد.
شايد سالها طول بكشد تا صحت و سقم نظزيه هاي جديد استيفن هاوكينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگي دارد كه عجيب به نظر مي رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است كه اين نظزيه پردازي ها و رهگشائيها از آن مي تراود. او براي محاسبات طولاني و پيچيده رياضي و نجومي خود حتي از نوشتن ارقام روي كاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دكارت چون فكر مي كند پس وجود دارد.
اما اين موجود اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرك و تكلم يك سرمشق است . . . .
براي آن ها كه با اميد و استقامت و تلاش بيگانه اند . . .
براي آن ها كه تواناييهاي انسان و ارزش انديشه سالم و سازنده را دست كم مي گيرند . . .
براي بدبين ها و منفي باف ها كه در افق ديد خود جهان را به گونه سياهچاله اي مخوف و ظلماني مي بينند . . . .
به سخن استيفن هاوكينگ : (در آنسوي هر سياهچاله سپيد چشمه اي وجود دارد)

نيک ژوويسک:


زندگي شگفت انگيز الهام بخش در زندگي به سمت مستقيم و راست پيش برو ... هميشه و در هر راهي. من نيك ژوويسك هستم . گواه خداوند هستم براي لمس هزاران قلب در دنيا!بدون هيچ دست و پاي متولد شدم در حالي كه پزشكان هيچ تجربه پزشكي براي اين " نقص مادرزادي " نداشنتد، همانطور كه تصور مي كنيد با موانع و چالش هاي بسياري روبه رو بوده ام. " هر زمان با ناملايمات متعدد روبه رو مي شويد ، با مسرت رفتار كنيد " ( آيه اي در انجيل) در شمارش دردها و سختي هايم آيا جايي براي شادي و مسرت مي ماند؟ زماني كه پدر و مادرم مسيحي بودند و پدرم كشيش كليسايمان، آنها اين آيه را خوب مي شناختند. اگر چه، در يك روز صبح 4 دسامبر 1982 در ملبورن( استراليا) " پروردگارا تو را سپاس" تنها كلماتي بود كه مي توان از آنها شنيد. اولين فرزند پسري آنها بدون دست و پا متولد شد ! هيچ هشداري كه آمادگي آنها را در برداشته باشد وجود نداشت .پزشكان از اينكه هيچ پاسخي براي آن نداشتند در حيرت بودند!! هنوز هيچ دليل پزشكي دال بر چرايي اين اتفاق وجود ندارد و نيك در حال حاضر برادر و خواهري دارد كه مانند هر نوزاد معمولي ديگري بدنيا آمدند. تمام عالم مسيحيت از تولد من افسوس مي خوردند و والدينم كه بسيار گيج و مبهوت از من بودند. هر كسي مي پرسيد " اگر خداوند ، خداي عشق است " ، پس چرا خدا مي بايستي اجازه دهد چنين اتفاق بدي نه براي هر كس ديگر ، بلكه براي مسيحيان ايثار گر افتد؟ پدرم تصور مي كرد من براي ساليان طولاني زنده نخواهم ماند، ولي آزمايش ها نشان مي داد كه من يك نوزاد كاملاً سالم هستم تنها با نقص عضو دست و پا. همانطور كه قابل فهم است، والدين من نگراني عميق و ترس آشكاري داشته اند، از آن نوع زندگي كه من به دنبال خواهم داشت. خداوند به آنها استقامت، دانش، و شجاعت عطا كرده بود، در سالهاي اول زندگي و سال هاي بعد وقتي كه آنقدر بزرگ شدم كه بتوانم به مدرسه بروم . قانون استراليا به دليل معلوليت جسماني، اجازه رفتن به مدرسه عمومي را نمي داد. خداوند معجزه اي كرد و قدرتي به مادرم تا در برابر آن قانون مبارزه كند و سرانجام آن را تغيير دهد . من يكي از اولين دانش آموز معلولي بودم كه در آن مدرسه به تحصيل پرداختم. رفتن به مدسه را دوست داشتم و تمام تلاشم اين بود كه كه مانند هر فرد عادي زندگي كنم ، ولي اين مربوط به سالهاي اوليه مدرسه بود تا زماني كه به دليل تفاوت فيزيكي با احساس طرد شدگي و غير – طبيعي بودن مواجه نشده بودم . عادت به آن شرايط بسيار برايم مشكل بود، ولي با حمايت والدينم، شروع به رشد نگرش ها و ارزشهايم كردم كه براي روبه رو شدن با موقعيت هاي چالش بردار بسيار مفيد بود. من بر اين مسئله واقف بودم كه تفاوت دارم وليكن از سوي ديگر من شبيه هر فرد ديگر بودم. بارها اتفاق افتاد كه من احساس حقارت داشتم به طوري كه نمي توانستم به مدرسه برم ، فقط به اين دليل كه نمي توانستم به توجه هاي منفي آنها روبه رو شوم. با كمك والدينم تلاش مي كردم آنها را ناديده تصور كنم و بتوانم براي خود دوستاني بيابم. به محض اينكه دانش اموزان متوجه مي شدند من هم دقيقاً مثل انها هستم موهبت الهي شامل حالم مي شد و با آنها دوست مي شدم . بارها شده كه من احساس افسردگي و عصبانيت داشتم ، چرا كه من نمي توانستم راهي را كه در آن قرار داشتم تغيير دهم، و يا هر كسي را به خاطر آن سرزنش مي كردم . من به مدرسه يكشنبه ( براي آموزش )مي رفتم. آموختم كه خدا ما را بسيار دوست دارد و مراقب ماست .فهميدم كه بچه ها را بسيار دوست دارد. ولي اين را نفهميدم كه خدا اگر مرا دوست دارد چرا مرا اينگونه آفريد ؟ آيا دليلش ان بود كه از من اشتباهي سر زده است؟ انديشيدم كه بايستي اين گونه باشم زيرا در مدرسه ، من تنها فرد غير طبيعي بودم . سرباري بودم براي همه افرادي كه در كنارشان بودم. سر انجام بايستي مي رفتم اين بهترين كاري بود كه بايد انجام مي دادم. مي خواستم به همه دردهايم و به زندگي ام در سن جواني پايان دهم. اما دوباره شكر گزار والدين و خانواده ام هستم كه هميشه براي آرامش من بوده اند و به من شجاعت داده اند. خداوند شرح مصيبت هاي عيسي را در زندگي من نهاد تا ازآن تجربيات براي ارشاد ديگران استفاده كنم براي آنكه بر مشكلات فائق آيند و همواره شكرگزار خدا باشند. نيروي خداوند الهام بخش زندگي شان باشد و اجازه ندهند هيچ مسئله اي بر سر برآورده شدن آرزو ها و رؤياهايشان قرار گيرد. و همه ما بر اين امر واقفيم كه خداوند بهترين ها را انجام ميدهد براي كساني كه او را دوست دارند اين ايه با قلب من صحبت مي كند و مرا به اين نقطه مي رساند كه من مي دانم اتفاق هاي بد در برابر خوشبختي ، شانس يا توافق هيچ است. من به نهايت آرامش رسيدم، همينكه آگاه شدم از اينكه خداوند اجازه نخواهد داد ، هيچ چيزي اتفاق افتد در زندگي مان مگر اينكه او هدف خوبي در آن قرار داده باشد در سن 15 سالگي زندگيم را كاملاً وقف كليسا كردم بعد از اين كه در انجيل خواندم عيسي فرمود:دليل آنكه فرد نابينايي به دنيا مي آيد آن است كه "خداوند از طريق آنها قدرتش را اشكار مي كند " من به راستي اعتقاد دارم خداوند به من سلامتي خواهدبخشيد، چه بسا كه من بتوانم گواه عظيم او باشم از قدرت بهت انگيز او. بعد ها بنابر درايتم متوجه شدم كه اگر ما براي خواسته اي به درگاه خداوند دعا كنيم، اگر او بخواهد اجابت خواهد شد. و اگر او نخواهد كه اجابت شود، مطمئناً امر بهتري در آن بوده است. مي دانم شگرفي خدا در اين است كه مرا به كار گيرد فقط در ايت هيأت و نه در شكل ديگر . در حال حاضر 21 ساله هستم. كارشناس بازرگاني در رشته حسابداري و برنامه ريزي امور مالي. يك سخنور قابل هستم و اميد آن دارم كه به خارج بروم و داستانم را براي ديگران تعريف كنم . مباحثم را به سمت تشويق دانش آموزان و جوانان امروزي سوق دهم . همچنين در گروه هاي جمعي سخنراني مي كنم . من شرح حال مصيبت هاي عيسي هستم براي جوانان. و خودم را براي مشيت الهي و آنچه كه او مي خواهد و آنچه كه به او منجر مي شود قرار داده ام . رؤيا ها و اهدافي كه در سر دارم را دنبال مي كنم . مي خواهم بهترين گواه عشق و اميد خداوند باشم. و يك سخنور الهام بخش در خدمت مسيحيان و غير مسيحيان . در صدد هستم كه در سن 25 سالگي به استقلال مالي برسم و با سرمايه گذاري هاي جدي به توليد ماشيني بپردازم كه بتوانم با آن رانندگي كنم. نوشتن چندين كتاب پر فروش از ديگر رؤيا هاي من است و اميدوارم در پايان امسال اولين نوشته ام را با عنوان " بدون دست ، بدون پا، بدون دلهره "به اتمام برسانم.

كارل آنتان


كارل آنتان (1848 -1929 م.) موسيقيدان، نويسنده بدون دست كارل آنتان در 5 آوريل 1848م. در زومر فيلد ، واقع در شرق آلمان متولد شد. قابله پس از ديدن نوزاد، سريعا بچه را زمين گذاشت و فرياد كشيد: آقاي آنتان، اين موجود بسيار نااميد كننده است. اجازه بدهيد بالشي روي صورتش بگذارم و او را از اين زندگي راحت نمايم . آقاي آنتان با ناراحتي سرش را تكان داد و فرياد كشيد و گفت: ما قاتل نيستيم. اين فرزند ماست، خداوند او را به ما اعطا كرده و خود نگهدارش خواهد بود، آقاي آنتان فرزندش را به سرعت بلند كرد و به همسرش داد. همسرش بي اختيار گفت: خداي من! او بدون دست است. آقاي آنتان، پدر كارل نهايت جديت و تلاش خود را براي تربيت فرزند به كار گرفت. براي تربيت فرزند خود سه قانون وضع كرد كه عامل اصلي موفقيت او شد: 1- هيچ كس نبايد نسبت به كارل احساس تاسف و ترحم نمايد چون در شكل گيري شخصيت او بسيار موثر است. 2- بگذاريد كارل كارهايش را خودش انجام دهد، تا قدرت توان و راه انجام آنها را پيدا نمايد. 3- به كارل هرگز ك فش و جوراب نپوشانيد، تا بتواند هرچه بيشتر و بهتر از پاهايش استفاده نمايد. با اجراي سه قانون ياد شده، كارل بدون دست،كارهاي بيشماري با پاهايش صورت مي داد مثل نوشتن و شنا كردن،كه بچه هاي ديگر حتي با دستانشان قادر به انجام آنها نبودند. اگر در اولين بار موفق نمي شد، دوباره سعي ميكرد.اين كوشش و تمرين خستگي ناپذير در اوايل زندگيش هنر ارزنده شكيبا بودن و تلاش دايم را به او آموخت. كارل كوچك دو ساله بود كه توانست راه برود. در كودكي يك روز در نزديكي منزلشان كارگران ساختماني را ديد كه از يك نردبان بالا مي روند و كار مي كنند. هنگامي كه كارگران آنجا را ترك كردند، كارل تصميم گرفت تا از نردبان بالا برود،او از پشت برروي نردبان نشست پله پله و بدون خستگي بالا رفت. با آنكه در آن لحظه تشخيص نمي داد كه چه كار عظيمي انجام داده است ولي بالا رفتنش از نردبان نمادي براي پيشرفت كسب افتخارات بعدي و تكامل شخصيت پر استقامت و مستقلش گرديد. هنگاني كه شش ساله شد، پدرش او را به مدرسه برد. او خواندن و نوشتن را قبلا آموخته بود. براي نوشتن از پاهايش استفاده ميكرد. او با سعي و تلاش شنا كردن را به خوبي ديگران ياد گرفته بودو به سهولت مي توانست شناكنان از يك طرف استخر به سمت ديگر آن برود. بعدها در فيلمي به نام ((مرد بدون دست)) بازي كرد كه در يك صحنه آن زن جواني را در حال غرق شدن بود، نجات داد. آنتان به كمك پاهايش او را روي آب آورد، سپس پشت بلوز او را با دندانهايش گرفت و به پشت خود برگرداند. آن گاه با شنا كردن زن غريق را به ساحل آورد، وناجي او شد. كارل خط بسيار زيبايي داشت كه هميشه موجب تعجب كساني مي شد كه نامه اي از او دريافت مي كردند. او استفاده از ماشين تحرير را نيز آموخته بود . روش او منحصر به خودش بود. چون انگشتان پاهايش براي تايپ كردن كوتاه بود، به جاي دو انگشت از دو مداد استفاده ميكرد. كفشهاي كارل بسيار نازك بود به طوري كه او مي توانست انگشتانش را از درون آنها به حركت در آورد، اشيا را بگيرد و يا در را باز كند و يا نوك مداد را با استفاده از يك كارد كه بين انگشتان بزرگش قرار مي داد تيز كند. كارل آنتان عاشق موسيقي بود. او ويولوني قرض كرد و آن را به پايه يك صندلي در آشپزخانه بست. آنگاه در حالي كه آرشه را با انگشتان پاي چپش گرفته بود، با لغزاندن انگشتان پاي راستش بر روي سيمها شروع به نواختن ويولون كرد. وي در آن هنگام بيش از ده سال نداشت. كارل آنقدر تمرين كرد. سختي كشيد كه زانوهايش درد گرفت ولي سرانجام پيشرفت او آغاز شد. در شانزده سالگي، كارل به كنسرواتور فرستاده شد. او با هيجان زياد تئوري موسيقي، بديهه نوازي تاريخ آن را آموخت و به تمرين پرداخت. ساعتها، روزها و هفته ها بدون وقفه و احساس خستگي ادامه داد. تا سرانجام توانست آمادگي آن را پيدا كند كه در كنسرتي به رهبري يوهان اشتراوس به عنوان نوازنده ويولون شركت نمايد. همه با ناباوري اين هنرمندي، جسارت و مهارت را در جوان بيست ساله و بدون دست هنگام اجراي كنسرت مي ديدند، آنتان ويولون را بر روي يك چهارپايه در جلوي خود قرار داده بود و پاهايش را بالا آورده، واز قسمت جلوي جورابش كه بريده شده بود، انگشتان پاي راستش را بر روي سيمهاي قسمت بالاي پوزيسيون ويولون قرار داده بود، و با انگشتان پاي چپش آرشه را بر روي سيمها مي كشيد. او بسيار استادانه از عهده اين كار برآمد . پس از اجراي كنسرت فرياد و ابراز احساسات پرشور و تحسين آميز مردم،سالن را لرزاند . رهبر اركستر، يوهان اشتراوس، براي تشكر از احساسات مردم به قدري خم شده بود كه پشتش درد گرفت، ولي همه اين ابراز احساسات براي رهبر مشهور اركستر نبود، بلكه بيشتر به خاطر كارل آنتان اين نوازنده هنرمند و استثنايي ويولون بود. مردم مشتاقانه اطرافش جمع شده بودند و از صميم قلب تحسينش مي كردند. آنتان به دليل مهارتي كه در نواختن ويولون با پاهايش به دست آورده بود به(ويولون زن بدون دست ) شهرت يافت، وي يكي ازبزرگترين نوازندگان دوران خودش به شمار مي آمد. هزاران طرفدار مشتاق وعاشق موسيقي از تمامي جهان براي ديدن كنسرت او به وين مي آمدند. كارل آنتان سفري به جنوب آمريكا كرد و سپس به اروپا بازگشت. در خلال اين سفر كنسرتهايي نيز اجرا نمود. در پراك آنتان با خانم جواني به نام آنتوني بشتارا، آشنا شد ، كه در تئاتر آواز مي خواند. به او پيشنهاد ازدواج كرد، او نيز پذيرفت. با اين ازدواج فصل ديگري در زندگي آنتان آغاز شد و او روز به روز موفقيتهاي بيشتري دست بدست آورد. در سال 1914 م. هنگامي كه جنگ جهاني اول شروع شد،آنتان (شصت ) سال داشت و بسيار مشتاق خدمت به مملكتش بود. ارتش آلمان برنامه اي برايش تنظيم نمود تا به ديدار سربازان و زخمي ‌ هايي كه در جنگ دستها و پاهايشان را از دست داده اند برود و ضمن دلجويي به آنان آموزش دهد كه چگونه با اراده و تلاش مي توانند از پاهايشان به جاي دست و از دستانشان به جاي پا استفاده كنند. وي بسيار با علاقه اين كار را دنبال كرد و براي اين خدمت از دولت آلمان نشان لياقت در يافت كرد . كارل آنتان در سال 1929 م. قبل از مرگش داستان زندگيش را نوشت و نام آن كتاب را پانوشته نهاد. روي جلد كتابش عبارتي به چشم مي خورد كه در حقيقت پيام زندگي او براي تمام كساني بود كه با تلاش و سرسختي به حيات خود ادامه مي دهند و با اراده و پشتكار نامي نيك از خود بر جاي مي گذارند . او مي نويسد هر جا اراده باشد، راهي نيز وجود دارد. برگرفته ازكتاب: نوابغ و مشاهير معلول جهان

 
جوملا نرم افزار آزاد تحت مجوز GNU/GPL نسخه 2.0
جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا
حامی پروژه ملی جوملا فارسی شرکت نوید ایرانیان